تبليغاتX
شکر فروش
 

 

ای حسُ و حال نو!


با من قدم بزن


در ذهن کوچکم


این کهنه‌های تازه ‌نما را


به‌هم بزن ...

 

 



سید علی میرافضلی

نوشته شده توسط مهدی دیارمند در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 14:58 | لینک ثابت |
 

 

 

 

یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید

ولی من

منتظر بارانم

 

 

((عمران صلاحی -تهران -۲۱ / ۷ / ۵۳  ))

 

نوشته شده توسط مهدی دیارمند در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 23:27 | لینک ثابت |

 

آنچه در این دریچه تقدیم ارباب معرفت می شود گفتگوی صمیمانه با آقای وحید وطن پور است

جوانی تحصیلکرده  پر انرژی متعهد و متدین و شاد .

آنچنان که  از نام وبلاگ ایشان پیداست  ( وطن اوغلو ) عمیقا به شهر و دیار خود عشق می ورزد

 وچندی است دست به کار نسبتا عظیمی زده است  جمع آوری عکس های تاریخی  و خاطره انگیز

از سالهای دور و شیرین .

تا آنجا که در این گفتگو ابراز داشتند تا سه ماه قبل نزدیک 24000 عکس جمع آوری نموده اند که

خود شاهکار و البته پشتکار آقای وطن پور را نشان می دهد .

بنا به تصمیمی که گرفته می خواهد زنگار کهنگی و ملال را که سالهاست بر سینه تاریخ سرعین نشسته

بزداید  و لمحه ای از شیرینی حلاوت  و صفای مردمان آن زمان به ما بچشاند .

آنچنان که می گفتند از شروع روز تا شب با تاریخ این دیار زندگی می کند .

 با خاطراتی که از زبان سالمندان شنیده مانوس است ومرتبا آرشیو عکسهای  خود را سامان می دهد 

متن زیر گفتگوی خودمانی  ما با آقای وطن پوراست که افتخار همصحبتی به ما دادند و

ما را مهمان صفا و صمیمیت خویش کردند .

-          آقای وطن پور یک معرفی مختصر از خودتون به ما بفرمایید

-          بنده وحید وطن پور سرقین متولد سرعین و 26  ساله هستم .

-   یک بیو گرافی تحصیلی  از خودتون بگید و بفرمایین که تحصیلات شما فعلا در چه مرحله ای هست ؟

- تا مقطع  دیپلم در سرعین بودم  و  دوره پیش دانشگاهی رو دراردبیل گذراندم از این مرحله به بعد که

شامل مراحل لیسانس و فوق لیسانس می شود در تبریز طی کردم و هم اکنون مشغول ادامه تحصیل در

 مقطع دکترای دانشگاه رازی کرمانشاه رشته  شیمی کاربردی گرایش تصفیه آب هستم .

از راست وحید وطن پور کیومرث سفیدی

-  چه فعالیت های فرهنگی رو تا به حال تجربه کردین ؟

-  عضو هیئت مدیره انجمن نو اندیشان سرعین و عضو هیئت تحریریه نشریه بیستون کرمانشاه  هستم

وفعالیتهایی داریم اما آیا فرهنگی هست یا نه الله اعلم .

علی و وحید وطن پور

- دلمشغولی های فعلی شما چی هست و چه  مسئله ای بیشتر ذهن شما رو به خودش مشغول

 داشته ؟

-  همین فعالیت های جاری که شامل جمع آوری اسناد و عکس های تاریخی تحقیق و گرد آوری اطلاعات

 موثق در مورد سابقه تاریخی  در باره آبگرم های سرعین دلمشغولی های من رو تشکیل میدن و بیشتر

 وقت منو صرف خودشون داشتن .

-  اگه موافق باشید  کمی از علایق خودتون حرف بزنید

-  عاشق طبیعت و کوهنوردی هستم با شعر زندگی می کنم و از رانندگی متنفر هستم !!!

-     آرزوهاتون ؟

-    دیدن سرعینی با فرهنگ غنی تر بهینه  و منسجم در امور فرهنگی

-     چنین که پیداست علاقه شدیدی به کوهنوردی داری از کوهستان بگو

-      بله از کوه میشود درس استقامت ابهت ایستادگی گرفت .

هرساله بادوستان باصفا به کوهستان ها می رویم و به روح روان جلا می دهیم و لحظات خوشی را

می گذرانیم .

قطور سویی

ان شا الله امسال نیز با اعضای انجمن و دوستان صعودی به قله سبلان خواهیم داشت.

سبلان سال 84

آقای وطن پور جو سرعین  رو چطور ارزیابی می کنید ؟

آنچه ما امروز در سرعین شاهد هستیم جو دو دسته ای هست محیطی که یک عده به دنبال ذخیره ثروت

هستند آن هم بدون رعایت  اخلاق بلکه با زیر پا گذاشتن اخلاق و دسته دیگر  هستند که می  خواهند

 ثروت داشته باشند البته از نوع حلال و هم پولساز برای خودشان و پول آفرین برای مردم  هستند .

نیازهای شهر رو چی می بینی و راه چاره ای که داری چیه  ؟

- نیازها که خیلی زیاد هستند ولی آنچه که می تواند مشکل گشا باشد ایجاد حرکتی نو و رفع تنبلی و

فرار از کاردر جوانان شهر هست و دادن انگیزه به این قشر که قسمت اعظم نیروی ما و البته سرمایه های

 آینده ما را تشکیل می دهند .

- یک خاطره خوب و شاد و یک خاطره که برایت نارحت کننده هست  از فعالیتهای خودت  برای ما بگو

- روزی که  نزد حاج ابراهیم کشی زاده رفته بودم و داشتم عکسهای قدیم رو براش نشون می دادم و

توضیحاتی  در مورد آن زمان ها و خاطرات آن دوران به ایشان می دادم و لی ایشان اصلا حرفهای منو

قبول نداشت به این علت که می گفت تواصلا در آن زمان نبودی که این حرفهارو می زنی  ادعا ها و

عکسهایت صحت ندارد و بنده هم غرق خنده وبودم و مصر بر  اثبات گفته های خودم

و درمورد خاطره بد که من به این معتقدم که مسئله ای به عنوان غم وجود خارجی نداره و غم تلقین

انسان ها  به خودشون  هست و بدی وجود نداره و خداوند همه چی رو زیبا و شاد آفریده .

رنگ مورد علاقه شما ؟

-  یاشیل (سبز )

-  طرفدار تیم قرمز هستید یا آبی ؟

-  طرفدار استقلال هستم و اصولاً آبیته !!!

-  در مورد ازدواج کمی برای ما صحبت کنید که  مجرد هستید  

-  من مجرد بودن را دوست دارم و اگر روزی ازدواجی حاصل بشه به اصرار خانواده ام  خواهد بود

آقا ازدواج دست و پا گیر هست نه کوهی نه سفری مخصوصا با دختر بچه های سرعین چه از لحاظ

فکری چه از لحاظ سنی

- (البته توجه داشته باشید آقای وطن پور این اظهارات رو در کمال بی خبری و حیا ایراد فرموده و گرنه

بنده اینچنین فکر می کنم که روزی خواهد رسید که ایشان این قلب رئوف و صممیمی اش را در کار رنگ و

 بوی نگاری خواهند کرد و اصولا طایفه مجردها اوایل از این حرفها ی  رادیکالی مایوس کننده زیاد می

فرمایند .اللهم ارزقنا ...!!! )

آقا در مورد و بلاگ و وبلاگ نویسی برای ما صحبت کن

- وبلاگ نویسی نه به عنوان حرفه بلکه به عنوان تفریحی هدفدار خیلی مفیداست و هم اکنون تعدد

وبلاگ در شهر ما خوب  است ولی هدفدار نیست و وبلاگ نویسی نوشتن یک بیت شعر و فرار کردن

نیست بلکه امری فراتر از این حرفهاست

-  شعری که همیشه زمزمه می کنید ؟

- هچ بیر بالتا قورخوسویلا یاشامیرام

چونکی کوکوم ان درین یئرده دیر

بالتالاسالاردا گینه گویره جه یم

و گینه  یاشیل لیق دان دانیشایاجاغام

یاشیلیقدان!

-  سخنی در مورد دین :

-  زاهیدین بیر بارماغین کسون چونوب دینن قاچار

عاشیق دیواننی سر تا پا سویالار آغلاماز

- حرف کلام یا شعر آخر :

-  با قلم می گویم ای همزاد ای همراه ای هم سر نوشت

هر دویمان حیران بازی های دوران های زشت

شعر هایم را نوشتی دست خوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟!

قلعه فلک الافلاک

ممنون از شما که وقت ارزشمند خودتون رو در در اختیار حقیر گذاشتید

شاد و خوش و سلامت باشید


 ان شالله اگر فرصتی دست داد در آینده مصاحبه هایی از این دست ارئه خواهد شد

 

 

نوشته شده توسط مهدی دیارمند در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 17:14 | لینک ثابت |

نقیضه سرايي از  ((ناصر فیض ))

 

    

 

 

بايد كه شيوه سخنم را عوض كنم

شد شد ، اگر نشد ،  دهنم را عوض كنم

گاهي براي خواندن يك شعر لازم است

روزي سه بار انجمنم را عوض كنم

از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام

آنگه مسير آمدنم را عوض كنم

در راه اگر به خانه يك دوست سر زدم

اين بار شكل در زدنم را عوض كنم

وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من (تا گلو)

بايد كه  قيچي چمنم را عوض كنم

پيراهني به غير غزل نيست در برم

گفتي كه جامه كهنم را عوض كنم

دستي به جام باده و دستي به زلف يار

پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم ؟

شعرم اگر كه به ذوق تو عوض شود

بايد تمام آنچه منم را عوض كنم

ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست

وقتي كه شيوه كهنم را عوض كنم

مرگا به من كه با پر طاووس عالمي

يك موي گربه وطنم را عوض كنم

وقتي چراغ مه شكنم را شكسته اند

بايد چراغ مه شكنم را عوض كنم

عمري به راه نوبت ماشين نشسته ام

امروز مي روم لگنم را عوض كنم

تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد

روزي هزار بار فنم را عوض كنم

با من برادران زنم خوب نيستند

بايد برادران زنم را عوض كنم

دارد قطار عمر كجا ميبرد مرا ؟

يارب عنايتي  ترنم  را عوض كنم

ور نه زهول مرگ زماني هزار بار

مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم

 

دانلود فایل تصویری این شعر :

کلیک راست نموده و گزینه Save Target As را بزنيد

باید که شیوه سخنم را عوض کنم

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی دیارمند در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 16:8 | لینک ثابت |

 

 

قطعه شعرنويي  از دوست عزيز و خوش طبعم  ((مقصود صفري )) با نام "ياد كودكي "

 

 

اين يك قطعه شعر نيست

يك انشاي ساده و بي رياست

(( ياد كودكي  ))

هنوز طعم آن  لبخند ها در دهانم باقي است

آن خنده هاي شكرين كودكانه

آن اضطراب شكستن شيشه همسايه

و بدنبال آن هراس قيافه عبوس پدر

هنوز هم در گوشم مي پيچد صداي دلنواز سكه هاي درون قلك

و اشتياق شكستن آن

و عشق من به قاشقي كه به آن دل بسته بودم

و بدون آن گواراترين شهدها برايم زهري تلخ بود

هنوز در يادم هست :

نگاه هاي حسرت بار بچه همسايه را به سنگ گردي كه پيدا كرده بودم

به تكه گچي كه برادرم از مدرسه آورده بود

و من با آن بر روي در و ديوار خط مي نوشتم

و خود راخوشبخت ترين پسر جهان ميدانستم

هنوز تمناي خود را به آبنباتي كه بچه همسايه تا نصف در دهانش فرو برده بود

حس مي كنم و آرزويش را دارم

آرزوي آن دوران كودكي را دارم

وه!

كه چه دنياي پاك و بي ريايي بود

چه قلب لطيفي داشتم

و چه احساس نازك و عميقي

هنوز هم دلم مي خواهد چشمهايم از ديدن اسكناسي كه

عيدي گرفته بودم برق بزند

و من آن را در جيبم بگذارم و با افتخار راه  بروم

هنوز هم دلم مي خواهد :

وقت خوردن ناهار كنار مادر بنشينم

و به دستهاي او كه ديگ شير برنج را بر هم ميزند خيره شوم

و به قيافه مادرم در آنسوي بخار ديگ شير برنج لبخند بزنم

هنوز هم دلم مي خواهد

مادرم با خوشرويي جيب پاره شلوارم را بدوزد

هنوز هم مي خواهم وسط چله زمستان كه سرما خوردم

در گوشه يي دراز بكشم و مادرم لحافم را برويم بيندازد

و من شيرين ترين روياي خود را ببينم

هنوز هم دلم مي خواهد

باد كنك آبي رنگم را باد كنم

آه !

يادم هست

وقتي آن بادكنك تركيد

بند دل من پاره شد و رشته آرزوهايم از هم گسست

دريغا !

كه چه دنياي پاك و بي ريايي بود

چه قلب لطيفي داشتم

و چه احساس نازك و عميقي

يادش بخير !

يادش بخير !

19/10/ 73

مقصود صفري " ناظم "

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی دیارمند در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 2:22 | لینک ثابت |

 

 

سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار

     

 

 

ز نخوت، بر گلی خندید بسیار

که، ای پژمرده، روز کامرانی است       بهار و باغ را فصل جوانی است
نشاید در چمن، دلتنگ بودن       بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن
نشاط آرد هوای مرغزاران       چو نور صبحگاهی در بهاران
تو نیز آماده‌ی نشو و نما باش       برنگ و جلوه و خوبی، چو ما باش
اگر ما هر دو را یک باغبان کشت       چرا گشتیم ما زیبا، شما زشت
بیفروز از فروغ خود، چمن را       مکاه، ای دوست، قدر خویشتن را
بگفتا، هیچ گل در طرف بستان       نماند جاودان شاداب و خندان
مرا هم بود، روزی رنگ و بوئی       صفائی، جلوه‌ای، پاکیزه‌روئی
سپهر، این باغ بس کردست یغما       من امروزم بدین خواری، تو فردا
چو گل یک لحظه ماند، غنچه یک دم چه شادی در صف گلشن، چه ماتم
مرا باید دگر ترک چمن گفت       گل پژمرده، دیگر بار نشکفت
ترا خوش باد، با خوبان نشستن       که ما را باید اینک رخت بستن
مزن بیهود چندین طعنه ما را       ببند، ار زیرکی، دست قضا را
چو خواهد چرخ یغماگر زبونت       کند باد حوادث واژگونت
بهر شاخی که روید تازه برگی       شود تاراج بادی یا تگرگی
گل آن خوشتر که جز روزی نماند       چو ماند، هیچکش قدرش نداند
بهستی، خوش بود دامن فشاندن       گلی زیبا شدن، یک لحظه ماندن
گل خوشبوی را گرم است بازار       نماند رنگ و بو، چون رفت رخسار
تبه گردید فرصت خستگان را       برو، هشیار کن نو رستگان را
چه نامی، چون نماند از من نشانی       چه جان بخشی، چو باقی نیست جانی
کسی کش دایه‌ی گیتی دهد شیر       شود هم در زمان کودکی پیر
چو این پیمانه را ساقی است گردون       بباید خورد، گر شهد است و گر خون
از آن دفتر که نام ما زدودند       شما را صفحه‌ی دیگر گشودند

ازین پژمردگی، ما را غمی نیست

     

که گل را زندگانی جز دمی نیست

 

پروین اعتصامی

نوشته شده توسط مهدی دیارمند در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 3:46 | لینک ثابت |